نوشته شده توسط : شهید گمنام
 
می گفتː  حالا که جوونم دلم می خواد جوونی کنم.خوش باشم.از همه خوشگل ترباشم همه فقط به من نگاه کنن.دلم نمی خواد مثل مادر بزرگ ها یه چادر چاقچور بکشم سرم و بچپم تو خونه اون وقت هیچ کس سراغم نمیاد.خوب وقتی یه کم سنم رفت بالا ,به چهل پنجاه رسیدم یه سفر می رم مکه و بعدش توبه می کنم.نماز می خونم.روسری سر می کنم. حالا کو تا اون موقع!خیلی وقت دارم...

بنده خدا نمی دونست مهلت زنده بودنش خیلی محدوده.بعد از تصادف حتی فرصت استغفارهم پیدا نکرد.

 

 

 

گفتم به پیری رسم و توبه کنم

آنقدر جوان مرد و یکی پیر نشد...




:: بازدید از این مطلب : 703
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 27 مرداد 1392 | نظرات (2)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

/images/anymous.png
با این دستان کوچک در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام

با یکی از شعرای مذهبیم آپم

خوشحال می شم بیاید و برام نظر بذارید

ممنون

/images/anymous.png
رضا اکبری در تاریخ : دوشنبه 08 دی 1404 - - گفته است :
سلام


از خانواده شماانتظار نداشتم


این متن ربطی به شهدا نداشت


مواظب احترام به شهدا باشید.


خدا نگهدار.
پاسخ:سلام این مطلب را کامل خوندید؟
پیشنهاد می کنم کمی بادقت تر بخوانید.


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران