نوشته شده توسط : شهید گمنام

 

در این گرمـای تـابستـان؛

وقتی پیچیده می شـوم میـان سیـاهی ات،

تنهــا دلخـوشی ام به این اسـت که

عرقِ روی ِ پیشـانی ام

عرقِ بنـدگی اسـت،

نـه عرق شَـرم...

 

بـاور کـن،معنیِ این همه حرارت و گرما را به جان خریدن،تحمـل نیسـت...

عشق اسـت؛ عشق بـه خُـدا...




:: بازدید از این مطلب : 897
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 30 مرداد 1392 | نظرات (1)
نوشته شده توسط :

وقتی آقا مهدی، شهردار ارومیه بود، یک شب
باران شدید بارید. به طوری که سیل جاری شد. ایشان همان شب ترتیب اعزام
گروه امداد را به منطقه سیل زده داد و خودش هم با آخرین گروه عازم منطقه
شد. پا به پای دیگران در میان گل و لای کوچه که تا زیر زانو می رسید، به
کمک مردم سیل زده شتافت. در این بین، آقا مهدی متوجه پیرزنی شد که با شیون و
فریاد، از مردم کمک می خواست. تمام اسباب و اثاثیه‌ی پیرزن  را در داخل
زیر زمین خانه آب گرفته بود. آقا مهدی، بی درنگ به داخل زیر زمین رفت و
مشغول کمک به او شد. کم کم کارها رو به راه شد. پیرزن به مهدی که مرتب در
حال فعالیت بود نزدیک شد و گفت: خدا عوضت بدهد مادر! خیر ببینی.نمی دانم
این شهردار فلان فلان شده کجاست تا شما را ببیند و یک کم از غیرت و شرف شما
یاد بگیرید؟»

آقا مهدی خنده ای کرد و گفت : راست می گویی مادر! ای کاش یاد می گرفت.

 

 




:: بازدید از این مطلب : 1191
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 مرداد 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : شهید گمنام




:: بازدید از این مطلب : 245
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 مرداد 1392 | نظرات (3)
نوشته شده توسط : شهید گمنام

به نظرم خيلي بهتر از طرح برخورد با بد حجابها طرح تشکر و تجلیل از با حجاب ها رو رواج بدن. توي اون طرح پيش مياد که برخورد هاي تندي شکل بگيره که اين کار باعث ميشه ضد انقلاب ها شروع به برداشت هاي منفي کنن و از جمهوري اسلامي ايران چهره زشتي به تصوير بکشن.

 




:: بازدید از این مطلب : 900
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : سه‌شنبه 29 مرداد 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط :

پ.ن:جلبک ها چقدر هم عکس شهید همت رو سبزش کردن یکی میگفت کنار عکس شهیدشون(!)شرک رو میگذاشتند هم خیلی با ربط تر بود و هم اینکه دیگه خودش سبز بوده نیاز نبوده انقدر سبزش کنند!!




:: بازدید از این مطلب : 1182
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 28 مرداد 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : شهید گمنام

 

مرحوم فلسفی به همراه همسرش از جایی می‌گذشتند.
زن بی حجابی با طعنه‌ گفت: بدبخت! زنش را گونی‌پیچ کرده.
مرحوم فلسفی رو به زن گفت: چرا کسی روی اتوبوس‌های کنار خیابان چادر نمی‌کشد؟
زن گفت: چون وسیله نقلیه عمومی هستند و ارزشی ندارند.باز پرسید:چرا همه روی خودروهای خودشان چادر می‌کشند؟
گفت:چون وسیله شخصی است و باارزش است.
مرحوم فلسفی گفت: زن من جزء لوازم شخصی من است و ارزشمند،نه مثل وسیله نقلیه عمومی !!!

 

 




:: بازدید از این مطلب : 1081
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 27 مرداد 1392 | نظرات (3)
نوشته شده توسط : شهید گمنام

 

بزرگراه همت....................حاضر

غيرت همت.................غايب

ورزشگاه همت.............حاضر

مردونگي همت............غايب

مرام همت..............غايب

سمينار همت.............حاضر

اقايي همت................غايب

صداقت همت.............غايب

همايش همت............حاضر

صفاي همت...........غايب

  عشق همت............غايب

آرمان همت............غايب

ياران همت.............غايب

تيپ همت.............حاضر

غايبا از حاضر ها بيشتر بودن.......كلاس تعطيل




:: بازدید از این مطلب : 1613
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 27 مرداد 1392 | نظرات (1)
نوشته شده توسط : شهید گمنام
 
می گفتː  حالا که جوونم دلم می خواد جوونی کنم.خوش باشم.از همه خوشگل ترباشم همه فقط به من نگاه کنن.دلم نمی خواد مثل مادر بزرگ ها یه چادر چاقچور بکشم سرم و بچپم تو خونه اون وقت هیچ کس سراغم نمیاد.خوب وقتی یه کم سنم رفت بالا ,به چهل پنجاه رسیدم یه سفر می رم مکه و بعدش توبه می کنم.نماز می خونم.روسری سر می کنم. حالا کو تا اون موقع!خیلی وقت دارم...

بنده خدا نمی دونست مهلت زنده بودنش خیلی محدوده.بعد از تصادف حتی فرصت استغفارهم پیدا نکرد.

 

 

 

گفتم به پیری رسم و توبه کنم

آنقدر جوان مرد و یکی پیر نشد...




:: بازدید از این مطلب : 703
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 27 مرداد 1392 | نظرات (2)
نوشته شده توسط : شهید گمنام

 

آقایان وخانم ها بخوانند

جوان خیلی آرام ومتین به مرد نزدیک شدوبالحنی مودبانه گفت: ببخشیدآقا!من میتونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم ولذت ببرم؟مردکه اصلاً توقع چنین حرفی را نداشت وحسابی جاخورده بود،مثل آتشفشان ازجادررفت ومیان بازاروجمعیت،یقه جوان راگرفت وعصبانی،طوری که رگ گردنش بیرون زده بود،اورابه دیوارکوفت وفریادزد:مرتیکه عوضی،مگه خودت ناموس نداری... خجالت نمی کشی؟

جوان اما؛خیلی آرام،بدون اینکه از رفتار وفحشهای مردعصبی شودوواکنشی نشان دهد،همانطور مودبانه ومتین ادامه داد:خیلی عذر میخوام ،فکرنمی کردم این همه عصبی وغیرتی بشین،دیدم به خاطروضع ظاهرخانومتون دارن بدون اجازه نگاه می کنن ولذت می برن،من گفتم حداقل ازشما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم! مردخشکش زد... همانطورکه یقه جوان راگرفته بود،آب دهانش راقورت داد وزیرچشمی زنش رابراندازکرد.

 

 

 

امام علی(ع) می فرمایند:من وفاطمه به محضرمبارک رسول خدا(ص)مشرف شدیم واو رادرحالی که شدیدگریه می کردمشاهده نمودیم. به اوگفتم:پدر ومادرم به فدایت، چه چیزی شما رابه گریه واداشته است؟ فرمود: ای علی درشب معراج که به آسمان رفتم،زنان امت خودرا درعذاب شدیدی دیدم؛ به طوری که آنها رانشناختم ازهمین روبرای آنچه ازشدت عذاب آنها دیدم گریان هستم. بعدفرمود:زنی رادیدم که اورا به موهایش آویزان کرده بودند ومغز سرش می جوشید. زنی رادیدم که گوشت بدنش را می خوردوآتش از زیر آن زبانه می کشید...

حضرت فاطمه(س) خطاب به پدر بزرگوارش فرمود:به من بگو که این زنان چه کرده بودندکه خداوند چنین عذابی رابرای آنان مقررفرموده است؟ حضرت پاسخ داد: آن زنی که او رابه موهایش آویزان کرده بودند.برای این بودکه موهایش را از مردان نامحرم نمی پوشانید. اما آن زنی که گوشت بدنش را می خورد،بدنش را برای مردم زینت می کرد.

منبع:به نقل از کتاب صدف ایمان




:: بازدید از این مطلب : 871
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 27 مرداد 1392 | نظرات (3)
نوشته شده توسط : شهید گمنام

 

 

رهبر معظم انقلاب می فرمایند:

 

الان چند سالى است که کتاب‌هایى درباره‌ى سرداران و فرماندهان جنگ باب شده و مى‌نویسند و بنده هم مشترى این کتاب‌هایم و مى‌خوانم. با این‌که بعضى از این‌ها را من خودم از نزدیک مى‌شناختم و آنچه را هم که نوشته، روایت‌هاى صادقانه است- این هم حالا آدم مى‌تواند کم و بیش تشخیص دهد که کدام مبالغه‌آمیز است و کدام صادقانه است- بسیار تکان‌دهنده است. آدم مى‌بیند این شخصیت‌هاى برجسته، حتى در لباس یک کارگر به میدان جنگ آمده‌اند؛ این اوستا عبدالحسین بُرُنسى، یک جوان مشهدى بنّا که قبل از انقلاب یک بنا بود و با بنده هم مرتبط بود، شرح حالش را نوشته‌اند و من توصیه مى‌کنم و واقعاً دوست مى‌دارم شماها بخوانید. من مى‌ترسم این کتاب‌ها اصلاً دست شماها نرسد. اسم این کتاب "خاک‌هاى نرم کوشک" است؛ قشنگ هم نوشته شده.

 

 

ایشان اول جنگ وارد میدان نبرد شده بود و بنده هم هیچ خبرى نداشتم. بعد از شهادتش، بعضى از دوستان ما که به مجموعه‌هاى دانشگاهى و بسیج رفته بودند و با این جوان بى‌سواد- بى‌سواد به معناى مصطلح؛ البته سه، چهار سالى درس طلبگى خوانده بوده، مختصرى هم مقدمات و ابتدایى و این‌ها را هم خوانده بوده- صحبت کرده بودند، مى‌گفتند آن‌چنان براى این‌ها صحبت مى‌کرده و حرف مى‌زده که دل‌هاى همه‌ى این‌ها را در مشت مى‌گرفته. به‌‌خاطر همین که گفتم؛ یک معرفت درونى را، یک ادراک را، یک احساس صادقانه را و یک فهم از عالم وجود را منعکس مى‌کرده؛ بعد هم بعد از شجاعت‌هاى بسیار و حضور در میدان‌هاى دشوار، به شهادت مى‌رسد؛ که حالا کارى به جزئیات آن ندارم. این زیبایی‌هایى که آدم در زندگى یک چنین آدمى یا شهید همت و شهید خرازى مى‌تواند پیدا کند و یا این‌هایى که حالا هستند، نظیرش را شما کجا مى‌توانید پیدا کنید؟ کجا مى‌شود پیدا کرد؟

 

در جمع فیلم‌سازان و کارگردانان سینما و تلویزیون-1385/3/26

 

 




:: بازدید از این مطلب : 779
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : یکشنبه 27 مرداد 1392 | نظرات (0)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران