نوشته شده توسط : شهید گمنام

 

 




:: بازدید از این مطلب : 613
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 20 دی 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط :
بسم الله الرحمن الرحیم سر قبر نشسته بودم. باران می آمد.روی سنگ قبر نوشته بود "شهید مصطفی احمدی روشن" از خواب پریدم. مصطفی ازم خواستگاری کرده بود،ولی هنوز عقد نکرده بودیم. بعد از ازدواج خوابم رو براش تعریف کردم.زد به خنده و به شوخی گفت:"بادمجون بم آفت نداره". ولی یه بار خیلی جدی پا پی اش شدم که"کی شهید می شی مصطفی؟" مکث نکرد،گفت"سی سالگی" . . . باران می بارید شبی که خاکش می کردیم. منبع............. کتاب یادگاران ............شهید مصطفی احمدی روشن


:: بازدید از این مطلب : 697
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 دی 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : شهید گمنام

بسم الله الرحمن الرحیم

 

ایت الله مجتهدی:

همانطور که موتور باید ترمز داشته باشد تا به خطر نیافتد انسان هم در برابر محرمات ترمز می خواهد و آن تقوا است.

بریدن ترمز انسان و بی تقوایی خطرش از بریدن ترمز ماشین بیشتر است چون آن ضرر به روح می زند و این ضرر به جسم...

 




:: بازدید از این مطلب : 617
|
امتیاز مطلب : 78
|
تعداد امتیازدهندگان : 26
|
مجموع امتیاز : 26
تاریخ انتشار : چهارشنبه 18 دی 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : شهید گمنام




:: بازدید از این مطلب : 552
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : چهارشنبه 18 دی 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : شهید گمنام

اتل متل سمانه  یه دختر شهیده

یه دختری که هیچ وقت بابا جونو ندیده

بابا وقتی شهید شد مامان حامله بوده

بعد که سمانه اومد ،دیگه جنگی ندیده

مامان زود ازدواج کرد بایه مرد غریبه

سمانه حالا اونو بابای خود می دونه

هیچکی بهش نگفته، باباش یه مرد دیگه ست

باباش تو آسمونه، تو یه دنیای دیگه ست

هیچکی بهش نگفته باباش چه مهربون بود

چه ابروی کمونی، باباش چه خوش زبون بود

هیچکی بهش نگفته باباش یه قهرمون بود

تو دشتای شلمچه باباش یه دیده بون بود

سمانه قد کشیده بزرگ شده ماشالله

داره می ره دانشگاه دانشجو اون حالا

حراست دانشگاه، عاصیه از دست اون

مدام باید بهش بگن، موهات اومده بیرون

هفت قلم ارایشو یه مانتو کوچولو

شلوار برمودا و کفش های مثل پارو

تا حالا این دختر و بهشت زهرا نبردن

حتی جلوش اسمی از خون شهید نبردن

خانواده می گن که، بزار یه کم خوش باشه

باباش که رفته طفلی بزار که این خوش باشه

داره دلم می سوزه از بس که بی مرامیم

مگه شهید رفته که ما بخوریم بخوابیم؟

تو اون دنیا جواب باباش رو چی می دیم ما

یه وقت اگه بپرسه امانتم چی شد ها؟

حتی اگه سمانه باباش شهید نباشه

دختر شهر شهید باید اینجوری باشه؟!

 

*شاعر جانباز:ابوالفضل سپهر*

 



:: بازدید از این مطلب : 629
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 16 دی 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : شهید گمنام

قابل توجه بعضی از دوستانی که در جبهه جنگ نرم فعالیت می کنند

اگر واقعا نگران دین و عقایدمونیم پس

برای خدا مجانی کار کنیم!

برای اسلام صلواتی کار کنید...

نه این که تا یه رزمنده جنگ نرم بهمون می پیونده هممون برای کمک کردن بهش ازش چیزی بطلبیم...

یا این که یه مطلب خوشگل می ذاریم توسایتمون و زیرش قید کنیم که حتما اسم ما رو بنویسید...

یه خورده برای خدا کار کنید...

اگر هم یکی به جمعمون پیوست کمکش کنیم راهی که ما کلی باسختی و در طی چندین سال طول کشیده برویم همسنگرمون در عرض کمتر از یک ماه به آن برسد...

این جوری می شود که کار ما ارزش پیدا می کند...

با این وجود معبر سایبری صدیق آمادگی خود را جهت کمک صلواتی به همسنگران تا حد توان اعلام می کند...

التماس دعا

 

 



:: بازدید از این مطلب : 644
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : شنبه 14 دی 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : شهید گمنام

 

پیداترین هایند مفقود الاثرها

چشمان خود را وا کنید ای بی بصرها

با پای خود سر می زنند هر روز اینجا

این دشت سرشار است از پاها و سرها

گل می کند هر روز با بارانی از اشک

چشمان مادرهای گمگشته-پسرها

داغ هزاران یوسف گمگشته داریم

می گویم این را از خم قد پدرها

این خاک گلگون ارزش زر دارد آری

اکسیر اشک مادران دارد اثرها

بهروز ساقی




:: بازدید از این مطلب : 439
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 13 دی 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : شهید گمنام


فدای نرگس مستت باد، هزار زنبق صحرایی
هزار سر همه سودایی، هزار دل همه دریایی
میان کوچه بیداران، هنوز در گذر توفان
به یاد چشم تو می سوزد، چراغ این شب یلدایی
کنار من بنشین امشب، که تا سپیده سخن گویم
تو از طلوع اهورایی، من از غروب تماشایی
هزار شب همه شب بی تو، زبان زمزمه ام این بود
بخواب تا بدمد بختت، بخواب ای سر سودایی
چه مانده است زما یاران! دلی شکسته تر از باران
دلی شکسته که خوکرده است، به درد و داغ و شکیبایی
تو نیستی و دلت اینجاست، کنار آینه و قرآن
برادران همه برگشتند، چرا به خانه نمی آیی؟

علیرضا قزوه




:: بازدید از این مطلب : 459
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 13 دی 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : شهید گمنام
 
 ز شهر عشق تو را سینه چاک آوردند

به عرش  رفته  ما  را  به  خاک  آوردند

عبور کرده ای از کوچه سحر گویی

که روی دست تو را تابناک آوردند

به ذهن باغ همیشه تو سبز خواهی ماند

اگر نشان ز تو تنها پلاک آوردند

بیا بخوان تو دوباره روایتی از فتح

که فصلنامه ای




:: بازدید از این مطلب : 523
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 13 دی 1392 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : شهید گمنام

سبزی و با هجوم خزان گم نمی شوی
نوری که در عبور زمان گم نمی شوی
پنداشتند مرگ تو پایان نام توست
اما بدان ز باورمان گم نمی شوی

 مثل عبور ثانیه ها، مثل زندگی
یک لحظه از ورای جهان گم نمی شوی
با آنکه زخم خورده شام شقاوتی
ای صبح! ای سپیده، زجان گم نمی شوی
نام تو وسعتی ست پر از آبروی عشق
باور کن ای همیشه عیان!گم نمی شوی
در قلب آنکه عاشق نام بلند توست
ای آبروی هر دو جهان گم نمی شوی
 




:: بازدید از این مطلب : 455
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : جمعه 13 دی 1392 | نظرات (1)

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران