نوشته شده توسط :
بسم الله الرحمن الرحیم سر قبر نشسته بودم. باران می آمد.روی سنگ قبر نوشته بود "شهید مصطفی احمدی روشن" از خواب پریدم. مصطفی ازم خواستگاری کرده بود،ولی هنوز عقد نکرده بودیم. بعد از ازدواج خوابم رو براش تعریف کردم.زد به خنده و به شوخی گفت:"بادمجون بم آفت نداره". ولی یه بار خیلی جدی پا پی اش شدم که"کی شهید می شی مصطفی؟" مکث نکرد،گفت"سی سالگی" . . . باران می بارید شبی که خاکش می کردیم. منبع............. کتاب یادگاران ............شهید مصطفی احمدی روشن


:: بازدید از این مطلب : 697
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : پنج‌شنبه 19 دی 1392 | نظرات (0)
مطالب مرتبط با این پست
لیست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران